طبق بر شمارۀ جلد ورق زدن > جلد سوم > جهاد تنها برای دفاع نیست

وزمانیکه پیامبر دعوت را آشکار کرد وبطلان خدایان آنها را که بغیر خدا عبادت میکردند بیان نمود وآنها را به توحيد خدا واخلاص برای او ارشاد نمود، بر اهل مکه
(شماره بخش 3; صفحه 183)
سنگین تمام شد زیرا آنها این خدایان را تعظیم میکردند وبسیاری از آنها در عبادت ودلبستگی به آنها بقا وحفظ رئاست ومنزلت وسيطرۀ خود را بر ضعفاء میدیدند، وتلاش میکردند از آن دفاع کنند ورسول صلى الله عليه وسلم را متهم به دروغگویی می نمودند ومردم را از او متنفر می ساختند ومیگفتند او شاعر است وگاهی او را مجنون وگاهی جادوگر وگاهی دروغگو وغیر آن توصیف می کردند، واینها همه سخنهای باطل بود وخود هم میدانستند که باطل است، منظور بزرگان ورؤسا واهل حل وعقد از آنها است، چنانچه خداوند سبحانه وتعالی فرمود: هر آئينه ميدانيم که اندوهگين ميكند ترا آنچه ايشان ميگويند پس هر آئينه ايشان بدروغ نسبت نميكنند ترا فقط و ليكن ستمكاران آيات خدا را انكار ميكنند ولیكن آنها حيله ووسیلۀ نداشتند مگر اینکه این گونه دروغها را بگویند وافتراها را بر ضعفای اهل مکه وغير آنها بگویند تا مردم از اسلام روگردان کنند وخداوند نگذاشت مگر اینکه نور خود را در منتهای ظهور وکمال برساند، وحق را غالب وباطل را مغلوب کند اگرچه که كافران از آن راضی نباشند، پس پیامبرعليه الصلات والسلام پیوسته داشتند با مردم گفتگو وکتاب خدا را بر آنها میخواند وبسوی دین خدا که او بر آن فرستاده شده است ارشاد می نمود، تا آنکه دعوت در مکه ظاهر شد وانتشار یافت ومردم عرب وغير آنها در بادیه ها وشهرها آن را شنیدند، وهیئت ها وگروهها به نزد پیامبر صلى الله عليه وسلم میامدند ویا بصورت سری ومحرمانه با آن حضرت تماس وارتباط میگرفتند واز او می شنیدند تا آنکه اسلام انتشار یافت، وبه اهل مکه ظاهر گردید، وآنجا بود که کمر دشمنی بسته کرده ورسول خدا وأصحاب او را شدیدا مورد اذیت وآزار قرار دادند، وامر آنها در سيرت وتاريخ معروف است وبعض ایشان در صحرای سوزان مکه وبغیر آن مورد تعذیب قرار گرفتند، وچون تعذیب وشکنجه وآزار بر اصحاب رسول صلى الله عليه وسلم شدت گرفت پیامبر صلى الله عليه وسلم اجازۀ هجرت به حبشه را داد، وتعدادی از آنها به حبشه هجرت کردند ومدتی در آنجا باقی ماندند سپس به آنها خبر رسید که مشركان با مسلمانان آسانی دارند وآنها را آزار نمی دهند، وروایت شده که به آنها ابلاغ گردید که اهل مکه هنگامیکه با پیامبر صلى الله عليه وسلم در سورۀ نجم سجده کردند اسلام آوردند پس بعضی از مسلمانان باشنیدن این خبر به مکه بر گشتند ودر مکه مورد اذیت شدید از سوی مشرکان قرار گرفتند، پس بار دوم به حبشه هجرت کردند، ودر آنجا باقی ماندند تا آنکه در سال خیبر به همراه جعفر بن ابو طالب به حضور پیامبر صلى الله عليه وسلم رسیدند، سپس حال وسختی بر پیامبر صلی الله علیه وسلم در مکه ادامه یافت، ومحاصرۀ آنحضرت در شعب ابو طالب
(شماره بخش 3; صفحه 184)
وغیر آن انجام گرفت، بعد از آن خداوند عز وجل اجازۀ هجرت به مدینه را به پیامبر داد بعد از آنکه انصار وکسانی را برایش فراهم نمود که اورا کمک وحمایت می کردند وبرایش جای می دادند، پس بدرستى انصار رضي الله عنهم وأرضاهم از اوس وخزرج وقتیکه دعوت به آنها رسید به پیامبر صلى الله عليه وسلم ارتباط ﮔرفتند ودر عقبه در منی با آنحضرت (ص) چند بار ملاقات کردند ودر آخرین بار با او بیعت کردند، در این ملاقات تعداد بیش از هفتاد نفر با پیامبر بر اسلام وبراینکه او را از آنچه که زنان وفرزندان خود را حمایت ونصرت می کنند حمایت ونصرت کنند بیعت نمودند، واز پیامبر خواستند که به نزد آنها در مدینه هجرت کند وپیامبر عليه الصلات والسلام بر آن موافقت کردند، وبرای اصحاب خود اجازۀ هجرت را داد سپس منتظر امر پروردگار خود شد وبعد از آن خداوند اجازۀ هجرت به مدينه را برای او داد پس منت وسپاس خداراست. وآنحضرت صلى الله عليه وسلم در مکه - همانگونه که معلوم است - با دست وشمشیر جهاد نمیکرد بلکه تنها با دعوت ورهنمایی وارشاد وتذکر دادن وتلاوت قرآن بر اهل مکه وغیر آنها جهاد می کردند، چنانکه خداوند متعال فرمود: و جهاد كن با ايشان بحكم قرآن جهاد بزرگ واین چنین بود حال صحابۀ پیامبر صلى الله عليه وسلم که در مکه بودند، وهرگاه که برایشان فرصتی دست می داد مردم را به دین خدا دعوت میکردند وبا وجود مسلمانان اندک وتعداد کفار زیاد وقدرت ودست بالا در مکه از کفار بود، ولذا شاعرگفته است وآن از حسان رضی الله عنه روایت شده:

مدت مدیدی مصطفى در مكه دعوت کرد قبول نشد
وبانرمی ومهربانی سخن گفت ودعوت داد
پس آنگاه که با شمشیر برهنه در دست دعوت کرد
به او اسلام آوردند وتسلیم شدند ورجوع کردند

این چنین بود وضع در مکه
(شماره بخش 3; صفحه 185)
تعداد اندکی دعوت را قبول کردند وتعداد بیشتر بسبب خوردن ورئاست وكبر وحسد وسرکشی نه بسبب جهل وندانستن حق ومیل به طرف باطل از قبول کردن دعوت اسلام سرباز زدند، زیرا آنها می دانستند که او رسول خداست ودر دعوت خود کاملا صادق است، وآنحضرت عليه الصلات والسلام امین می نامیدند، ولیكن حسد وسرکشی ودوست داشتن رئاست وتسلط بر مردم بسیاری را از قبول کردن حق باز می دارد وهمچنین بودند سران روم وفارس ورؤسا وبزرگان آنها حق وادله وبراهين آن برایشان مخفی نبود، ولیكن پادشاهی وسلطنت وبه بردگی کشاندن مردم آنها را از سر نهادن به حق باز میداشت، وهنگامیکه هرقل از ابو سفيان در بارۀ صفات پیامبر صلى الله عليه وسلم سوال کرد، ابو سفیان برای او جواب داد دانست که او رسول وپیامبر خداست ومردم را بسوی خدا دعوت می دهد، وقتیکه نفرت واعراض آنان را دید از نظر خود برگشت وگفت: آنچه که من گفتم برای آن بود تا شما را امتحان کنم وصلابت وپایداری تان را در دین تان آزمایش کنم، سپس بر دين قوم خود وطغيان وكفر خویش ادامه داد، از خداوند عافیت را مسئلت میداریم، پس دنیا را بر آخرت ترجیح داد. وهمچنین امثال او که سرکشی وحسد ورئاست خواهی آنها را بر مخالفت با حق واهل آن وادار می کند: هر آئينه ميدانيم که اندوهگين ميكند ترا آنچه ايشان ميگويند پس هر آئينه ايشان بدروغ نسبت نميكنند ترا فقط و ليكن ستمكاران آيات خدا را انكار ميكنند این چنین خداوند عز وجل دربارۀ فرعون وقوم او می فرماید: و انكار آن كردند از روي ستمكاري و تكبّر و باور داشته بود آنرا دلهای ايشان از روي ظلم و مكر پس بنگر چگونه بود آخر كار مفسدان وخداوند عز وجل از موسى عليه الصلات والسلام حکایت می کند که به فرعون گفت: گفت هر آئينه تو دانسته ای،که نه فرستاده است اين نشانها را مگر پروردگار آسمانها و زمين دليلها فرستاده است
(شماره بخش 3; صفحه 186)
پس این روسای کفر واستکبار حق را می شناسند وآنچه که رسولان آورده اند حق است، وليكن رئاست کردن وتسلط بربندگان خدا وظلم واستبداد بر آنها آنان را از قبول حق باز می دارد؛ زیرا آنها میدانند اگر حق را قبول کردند پیرو میشوند واین را نمیخواهند بلکه میخواهند همیشه متبوع ورئيس وحاکم وصاحب اقتدار باشند، پس اسلام آمد تا با این گروه مردم مبارزه کند ودولت حق وعدل را برپا وحقوق مظلومان را از ظالمان بگیرد، ودر سایۀ آن دولت ظلم وتجاوز وجود ندارد وهمه برادر وبرابر زندگی میکنند وبر اساس عدالت در میان مردم حکم میشود، وحاکم ومحکوم در خیرات وثروات شریک میباشند وهمه بطور عادلانه از آن بهرمند میشوند، این چنین خداوند عز وجل پیامبر خود محمد صلى الله عليه وسلم بادين جامع وشامل ونظام عادلانه وشرائع مستقيم فرستاد که نظامهای فساد را ریشه کن كند وحکومت های مستکبران را درهم شکند وبه ظلم وفساد پایان دهد، وپیروی از این نظام منزل در كتاب خدا وسنت رسول او صلى الله عليه وسلم واز شريعت او را بر مردم فرض گرداند وهمه به عدالت وانصاف خود را آراسته کند وخود را بر شریعت خدا تطبیق دهند، وانصاف وامانت را درمیان هم دیگر رعایت نموده، وبا شریعت خدا حکم وعلیه فساد وگمراهی مبارزه کنند، وزمانیکه آنحضرت عليه الصلات والسلام هجرت کرد ودر مدینه منوره استقرار یافت، خداوند او را به تقوى وپاک سازی مدینه از فساد واهل فساد وآباد کردن آن با افراد اصلاح گر وشایسته امر فرمود، وهنگامیکه اوضاع در این شهر برایش استقرار گرفت وانصار ومهاجرین در اطراف او جمع گردیدند، آنحضرت عليه الصلات والسلام دعوت را ادامه داد ودین خدا را نشر نمود، وخداوند برای او واصحابش اجازۀ قتال وجهاد را داد، واین فرمودۀ خداوند نازل شد: ﭿ دستوري جهاد داده شد آنانرا که كفّار بايشان جنگ ميكنند بسبب آنكه ايشان مظلوم شدند و هر آئينه خدا بر نصرت دادن ايشان تواناست ودر این آيت اجازۀ جهاد برای آنها داده شد چرا که آنها مظلوم بودند، ومقصود اینکه خداوند عز وجل اجازۀ قتال وجهاد را برای آنها داد سپس آن برایشان فرض گردانید وفرمود: لازم كرده شد بر شما جنگ و آن دشوارست شما را
(شماره بخش 3; صفحه 187)
آیت، خداوند جهاد وقتال را بر آنها واجب ساخت وآيات زیادی را در این باره نازل فزمود وبر آن تشویق کرد ودر کتاب عظیم خود وبه زبان پیامبر صلى الله عليه وسلم به آن امر نمود وجهار در ابتدا مباح بود سپس به فريضۀ كفايه تبدیل شد چنانکه اهل علم بر آن تصریح نموده اند.
وگاهی به فرض عین تبدیل میشود اگر سبب آنرا ایجاب می کرد وآن وقتیکه در میدان جهاد حاضر میشود، ویا کشورش محاصره شد وامام مسلمانان به بسیج فرا خواند، پس در این سه مورد جهاد فرض عین میشود، ووقتیکه دو لشکر حق وباطل در مصاف هم دیگر قرار گرفتند پا به فرار نگذارد، وهمچنان وقتیکه دشمن کشورش را محاصره کرد بر اهل آن کشور واجب است قتال کنند وتا توان داند از کشور خود دفاع نمایند، وهمینطور اگر امام مردم را به بسیج وآمادگی فرا خواند واجب است که همه بسیج وآماده بشوند، پس مقصود این است که خداوند جهاد را فرض گردانیده وآن فرض كفايه است وقتیکه به تعداد کافی مسلمانان به آن قیام نمودند از بقیه ساقط میشود، ونسبت به بقیه سنت مؤكد می گردد، وگاهی به فرض عین تبدیل میشود اگر اسباب آن موجود شد چنانکه قبلا گذشت، وپیامبر عليه الصلات والسلام در ابتدا اگر مصلحت می دیدند قتال میکردند واز قتال دست میگرفت اگر مصلحت را در ترک آن می دید، پس از آن خداوند به امر فرمود با کسی که با او می جنگد قتال کند وهرکه با او نمی جنگد با او نجنگد، چنانکه خداوند متعال فرموده است: ﭿ و جنگ كنيد در راه خدا با آنانيكه جنگ ميكنند با شما و از حد نگذريد هر آئينه خدا دوست ندارد از حد گذرندگان را بعض از سلف در تفسیر این آیت گفته اند، که آنحضرت در این آیت امر شده با هر کسی که با او می جنگد قتال کند وهر که با او نمی جنگد از جنگ با او امتناع ورزد، وعدۀ دیگر از علما در این آيت گفته اند: این آيت چیزی در آن به این معنا دلالت نمیکند وتنها به امر به قتال کسانی که میجنگند یعنی استعداد آنرا دارند که جنگ کنند دلالت میکند، تا آخر.. ومانع دین خدا شوند وآنها مردان مكلف قادر بر قتال هستند بر خلاف کسانیکه قدرت جنگ کردن را ندارند مانند زنان وکودکان وراهبان ونابینایان ومبتلایان به بیماریهای مزمن وامثال آنها زیرا اینها اهل جنگ کردن نیستند.
واین تفسير چنانکه إن شاء الله تعالى در آینده میاید ظاهرتر وواضحتر در معنى آيت است، ولذا بعد از اندکی گفته است: ﯿ و کازار کنید ای مسلمانان با ايشان تا آنكه نباشد هیچ فتنه(یعنی غلبه کفر)و باشد دین برای خدا
(شماره بخش 3; صفحه 188)
پس بدین ترتیب دانسته شد که مراد قتال كفار است نه آنکه تنها قتال میکند بلکه ارادۀ قتال همۀ كفار را دارد تا دين خدا یکپارچه حاکم شود وفتنه باقی نماند وفتنة شرک است، واینکه مردم یک دیگر را در دینش به فتنه اندازد پس فتنه بر شرک اطلاق میشود چنانچه خداوند متعال فرموده است: و غلبه شرك سختتر است از قتل يعني شرک، وهمچنان بر قتل وکشتاری که کفار علیه مردم مرتکب میشوند وآنها را مورد تجاوز قرار میدهند تا ایشان را از دین شان بیرون کنند وبه خداوند کافر شوند اطلاق میشود، پس خداوند به قتال آنها امر فرمود تا فتنۀ آنجا باقی نماند، يعني تا شرك در میان امت رخ ندهد وظلم از سوی كفار بر مسلمانان واقع نشود وآنها را به خارج شدن از دین شان مجبور کنند، وخداوند عز وجل در سورۀ نساء فرمود: ﯿ ﭿ ﰿ ﭿ ﭿ ﭿ این تملق كنندگان) آرزو كردند که شما كافر شويد چنانكه ايشان كافر شدند پس برابر باشيد پس دوست مگيريد هيچ كس را از ايشان تا آنكه هجرت كنند در راه خدا پس اگر اعراض كردند (يعني از اسلام و هجرت) پس اسير گيريد ايشان را و بكشيد هر جا که يابيد ايشانرا و دوست و يار مگيريد كسي را از ايشان (اسير گيريد و بكشيد)(89) مگر آنانرا که پيوند دارند با گروهي که ميان شما و ميان ايشان عهد هست يا بيايند نزديك شما حال آنكه تنگ آمده است سينه ايشان از انكه بجنگند با شما يا بجنگند با قوم خويش و اگر خدا میخواست هر آئينه مسلط میساخت ايشانرا بر شما پس میجنگیدند با شما پس اگر اين فريق يك سو شوند از جانب شما و نجنگند با شما و بيفگنند بسوي شما پيغام صلح را پس خداوند بر ضد ایشان راهی را در اختیار شما نگذاشته است(90) خواهيد يافت قومي را که ميخواهند ايمن شوند از شما و ايمن شوند از قوم خود هرگاه که باز گردانيده ميشوند بسوي فتنهانگيزي نگونسار انداخته شوند دران، پس اگر يكسو نه شوند از جنگ شما و نيفگنند بسوي شما پيغام صلح را و باز ندارند دست خويش را پس اسير گيريد ايشانرا و قتل نمائيد ايشانرا هر جا که يابيد و اينکه جماعت دادهايم شما را بر ايشان حجت ظاهر گفتنه اند: در این آیات دلالت بر آن است که خداوند عز وجل پیامبر خود صلى الله عليه وسلم ومسلمانان را امر کرده است که با کسی که با آنها جنگد بجنگند وکسی با آنها جنگ ندارد جنگ نداشته باشند، سپس خداوند عز وجل آیت سیف را در سورة براءت نازل فرمود، وآن این فرمودۀ خداوند متعال است: ﭿ ﭿ ﰿ ﭿ پس چون آخر شوند ماههائي حرم پس بكشيد مشركانرا هر جا که يابيد ايشان را و بگيريد ايشانرا و بند كنيد ايشانرا و بنشينيد براي ايشان بهر كمينگاه پس اگر توبه كنند و بر پا دارند نماز را و بدهند زكوة را پس بگذاريد راه ايشان هر آئينه خدا آمرزنده مهربانست
(شماره بخش 3; صفحه 189)
علماء - رحمة الله عليهم - گفته اند: این آيت ناسخ همه آياتي است که در آن امر به گذشت ومسامحه ومنع از قتال مشركان شده است، پس این آیت سيف آيت قتال آيت جهاد آيت بر زدن با زوی جدیت وتقدیم مال وجان برای قتال دشمنان خداست تا داخل دین خدا شوند واز شرک توبه کنند ونماز را بر پا وزکات را بپردازند، پس هرگاه این کار را کردند جان ومال خود را مصون نموده اند مگر به حق اسلام است.
این نظر معروف در نزد اهل علم از مفسران وغير مفسران میباشد، همۀ این علما تا آنجا که ما آرای آنها را خواندیم ومطالعه کردیم این آيت وآنچه که در معنای آن آمده است را ناسخ آيات قبل از آن میدانند که در آن امر به عفو وگذشت وجنگ با کسی که می جنگد وخود داری از قتال کسی که نمی جنگد شده است، ومثل آن این فرمودۀ الهی است در سورۀ انفال: ﯿ و كارزار كنيد اي مسلمان بايشان تا آنكه نباشد هيچ فتنه يعني غلبه كفر و باشد دين همه براي خدا ومثل آن فرمودۀ خداوند عز وجل در سورۀ براءت بعد از آن: و جنگ كنيد با مشركان همه ايشان چنانكه ايشان جنگ ميكنند با شما همه شما و بدانيد که خدا با متقيان است ومثل آن فرمودۀ خداوند عزوجل: ﯿ جنگ كنيد با آنانکه ايمان نميآرند بخدا و نه بروز آخرت و حرام نمي شمرد ند آنچه حرام كرده است خدا و پيغا مبر او و اختيار نمي كنند دين راست را از اهل كتاب تا آنكه بدهند جزيه را از دست خود خوار شد گان پس خداوند سبحانه وتعالى به قتال هل كتاب امر کرده وبه خود داری از آنها امر نکرده است مگر آن گاه که جزيه را از روی خواری وذلت بدهند ونفرمود: تا جزيه بدهند ویا از جنگ با ما خودداری کنند، بلکه گفت: تا با ذلت وخواری به اسلام جزیه دهند، وبه این اکتفا کرد ودر آيت سابق آيت سيف: پس اگر توبه كنند و بر پا دارند نماز را و بدهند زكوة را پس بگذاريد راه ايشان را
(شماره بخش 3; صفحه 190)
ودر آیت دیگر فرمود: پس اگر توبه كنند و بر پا دارند نماز را و بدهند زكوة را پس ايشان برادران شمااند
پس دلالت بر آن کرد که از قتال کفار خود داری نمی کند مگر آن گاه که از کفر خود توبه کرده وبه خدا رجوع کنند وبه شریعت خدا متمسک بشوند، فقط این گروه است که از جنگ با آنها خود داری وبرای آنها میباشد آنچه که برای ماست وبر آنها میباشد آنچه که بر ما است، اما اهل كتاب اگر به ذلت جزیه را دادند از جنگ با آنها خود داری می کنیم اگرچه که مسلمان هم نشوند، اما ما سوای اهل کتاب پس باید اسلام آورند ویا با شمشیر سر آنها زده میشود واتش پرستان مجوس به اهل کتاب ملحق کرده میشوند وحکم اهل کتاب بر آنها جاری میگردد، بدلیل حدیثی که بخاری در صحیح خود، - رحمه الله - از عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه روایت کرده که پیامبرصلى الله عليه وسلم از مجوس هجر جزیه گرفت، پس مجوس تنها درحکم جزیه گرفتن به اهل كتاب ملحق شدند ودرحلال بودن طعام وزنانشان حکم اهل کتاب را ندارند، از این سه طایفه جزیه گرفته میشود، این محل اتفاق اهل علم است یا مسلمان میشوند ویا جزيه می پردازند، ویا با آنها قتال میشود، ودر آخر الزمان وقتیکه عيسى - عليه الصلاة والسلام - نازل میشود این امر بر داشته میشود، پس اخذ جزیه مؤقت تازمان نزول عيسى است، پس وقتی که عيسى - عليه الصلات والسلام - نازل شد این شرع پایان ميیابد پس واجب میگردد که یا اسلام آورند ویا باشمشیر کشته میشوند، عيسى عليه السلام این چنین به این شريعت محمدي حکم می کند، واحاديث وارد شده در این باره دلالت بر آن میدارند که اخذ جزيه مؤقت تا زمان نزول عیسی عليه الصلات والسلام است، وپیامبرعليه الصلات والسلام توضیح داده اند که اخذ جزيه مؤقت تاهنگام نزول عيسى علیه السلام است؛ پس وقتیکه عيسى پایین شد دربارۀ آنها با اسلام ویا شمشیر حکم میکند وجزيه ترک میشود، واین بنابر تصریح وتاکید پیامبر- صلى الله عليه وسلم - وشریعت او زیرا رسول الله - صلى الله عليه وسلم - از آن خبر داده است پس این دلالت بر آن کرد که این شریعت او در آخر الزمان میباشد.



  قبلی     بعد